ملکه ایران و راز تاج سلطنتی

تقدیم به تمام دختران سرزمینم، دخترانی که همه ی آنها ملکه هستند!

-محمد مهدی احمدپور

مقدمه

همه چیز به نظر عالی می آمد. سال ها بود که نه خبری از حمله موجودات عجیب به داخل شهر بود و نه خبری از جنگ و خونریزی! تقریبا سیزده سال از آخرین جنگ گذشته بود.

هنوز عده ای از مردم درمورد شهر خارق العاده دیاکو صحبت میکردند که در دل صحرا، بین رشته کوهی بزرگ قرار داشت. خانه های زیبا و سر به فلک کشیده با قلعه ای بزرگ و طلایی در بالای تپه وسط شهر. شهری پر از موجودات افسانه ای که نام هر کدام در کتاب های افسانه ای آمده بود. اما این حرف ها دیگر کسی را قانع نمیکرد تا برای یافتن آن به صحرا برود.

در آن زمان در ایران تنها شهر های واقعی از دید مردم شهر های گمبرون در جنوب کشور، آتروپات و هیرگان به ترتیب در شمال غربی و شمال شرقی کشور قرار داشتند و مردمان آن همیشه باهم مهربان بودند، باختران در غرب و سوزیانا در جنوب غربی کشور نام داشتند.

 البته غیر از آنها شهر های دیگری هم وجود داشتند اما زیاد به چشم نمی آمدند و دانستن همین چند شهر کفایت میکرد.

از گوشه و کنار این شهر ها همیشه داستان هایی از پهلوانها و ساحره هایی به گوش میرسید که شجاعانه با موجودی خارقالعاده مبارزه میکردند و در چشم به هم زدن ناپدید میشدند. مردم آنقدر ها با پهلوان ها و ساحره ها سرو کله نمیزدند و از همین رو از آنها دوری میکردند و به هیچ وجه سمت آنها نمیرفتند از محل زندگی آنها دوری میکردند.

در این بین تنها چیزی که جادوگر ها و پهلوان ها را میترساند، آخرین پیشگویی ستاره شناسان بود.

جنگی بزرگ که جان همه را میگرفت و تنها کسی که میتوانست جلوی آن را بگیرد، یک دختر بچه بود.

به زودی

نویسنده این اثر

محمد مهدی احمپور

کتاب ملکه ایران